خاطرات يك مدير
1- نقطه ضعف من
زينب عبدي –دبستان سپهان ناحيه يك شهريار
هركس يك نقطه ضعفي دارد ، نقطه ضعف من هم اين است كه از دعوا ومنازعه ناراحت مي شوم . وقتي دونفر در خيابان يقه ي همديگر را مي گيرند وبا هم دعوا مي كنند حالم بد مي شود . وقتي ديگران داد مي زنند ، وبه هم بد وبيراه مي گويند خيلي ناراحت مي شوم. براي همين هميشه فكر مي كردم اگر يك روز من هم با كسي درگير شوم چه خواهد شد !
در يك روز سرد پاييزي تازه بچه ها ومعلمان به كلاس هاي خود رفته بودند من هم نفسي تازه كردم وپشت ميز كارم قرار گرفتم تا مشغول انجام دادن كارهاي مدرسه شود . در همين موقع خانمي بر افروخته وعصباني وارد دفتر شد وشروع كرد به بد وبيراه گفتن . در ميانه ي صحبت ها ، او هم به من تهمت مي زد وهم توهين مي كرد ومدام مرا به نام خطاب مي كرد . فشار سختي را تحمل مي كردم . هم نقطه ضعف من بود وهم آش نخورده ودهن سوخته . يه دل به من مي گفت : بلند شو چند حرف آبدار سوزاننده ي قوي به او بگو واز دفتر بيرونش كن . يه دل هم به من مي گفت موضوع را حل كن . ناگهان به ذهنم رسيد كه خودم را غايب جلوه دهم . قبلا اورا نديده بودم . چند درصد احتمال مي دادم او هم مرا نديده باشد. وقتي كمي از فحاشي كردن تخليه شد ، گفتم :شما با خانم عبدي كار داشتيد ؟ با تعجب گفت : مگر شما خانم عبدي نيستيد ؟ گفتم نه ولي اجازه بدهيد برايتان در باره ي چيزهايي كه شاكي هستيد توضيح بدهم . وقتي مسايل را برايش توضيح دادم قانع شد واز دفتر بيرون رفت .
چند وقت بعد اوليا براي آموزش عمومي خانواده به مدرسه آمدند ومن قرار بود درباره ي" نقش خانواده در يادگيري دانش آموزان " براي آنها صحبت كنم . در طول كلاس برخي از اولياء ضمن پاسخ دادن به سئوالات من ، گاهي به اسم مرا خطاب مي كردند . من اون خانم را ديدم كه از تعجب چشمانش بر افروخته شده بود . وبلاخره بلند شد وگفت : خانم عبدي ، شما چرا اون روز به من گفتيد خانم عبدي نيستيد چرا ؟ گفتم: من عبدي هستم ولي نه اون عبدي كه شما گفتيد . گفتم برا ي قضاوت باز هم وقت داريد . در حاليكه خيلي پشيمان بود از من عذر خواهي كرد . جمعيت به گفتگوي ما گوش مي كردند . گفتم بهتر است همه ي ما اين جمله ي علي ( ع) را به ياد داشته باشيم كه : صبر سر ايمان است وآن را آويزه ي گوشمان قرار دهيم .

