بسمه تعالی
در يكي از روزنامه ها مي خواندم آقاي علي احمدي تنها وزيري بود كه براي مشكلات فراوان آموزش و پرورش گريه كرد .البته ايشان دوبار هم به بخش مراقبت هاي ويژه منتقل شد.قبلا كه اين حرفها را مي شنيدم گما ن مي كردم اينها تظاهر و يا ريا هست .حالا كه خودم توي يك مجموعه ي كوچك قرار گرفتم ، مي فهمم كه و اقعا آدم بعضي وقتها كم مي آورد كه گريه كمترين كار است.
در يكي از روز هاي پاييزي كه بدهي نقاشي مدرسه پرداخت نشده بود و مراجعات مكرر نقاش كلي اعصابم را بهم ريخته بود ، تو دفتر كه تنها بودم بغضم تركيد و داشتم گريه مي كردم .در همين حين آرش كه يك دانش آموز مشكل دار است و معمولا همكار او را براي انجام كارها به دفتر مي فرستد تا فرجي بشود بر حسن رفتارش، به دفتر آمد و گفت : خانم اجازه ؟گچ ببريم . گفتم ببرو خودم را جمع و جور كردم . چون به مدرسه ي ما معاون تعلق نمي گيرد و دفتر دارو وغيره براي كنترل بچه ها زنگ تفريح در حياط قدم مي زدم . آرش آمد پيش من و هي نگاه نگاه مي كرد. بعد آرام گفت : خانم بابام جوشكاره .بگم بياد در حياط رو درست كنه .اول مي خواستم بگم نه ولي چهره ي معصومانه و منتظر آرش منصرفم كرد . گفتم باشه . من كه باباش رو مي شناختم . سال هاي پيش صد بار بهش گفته بودم ولي نيامده بود .ازفرداي آن روز آرش از من مي پرسيد خانم بابام اومد؟ تا يك روز براي پايان دادن به اين انتظار آرش به مادرش زنگ زدم و خواستم حتما پدرش به مدرسه بيايد . كه بلاخره بعد از چند روز آمد. جاهايي كه بايد جوشكاري مي شد به او نشان داد م. كلي قسم خورد كه وقت ندارم و از اين چيزها . ولي شاگردم را روز جمعه مي فرستم و دستمزدش را هم به ما اعلام كرد .بدهي قبلي مدرسه كم بود كه اين هم به آن اضافه شد. وقتي در حياط و پنجره ها جوشكاري شد ، هرروز آرش اونجا مي ايستاد،و مواظب بود كه بچه ها به در و پنجره ضربه نزنند چون پدرش اونجا را درست كرده بود . با خودم گفتم اگر هركس يك گوشه ي كار را در مدرسه بگيرد و مثل آرش در آن احساس مسئوليت كند ، در هيچ مدرسه ايي مشكل نمي ماند و نيازي به گريه كردن وزير و مدير نيست . بدون شك اداره ي مدارس به شكل مطلوب نيازمند همكاري آحاد جامعه است . يعني يك عزم ملي مي خواهد . به اميد آن روز
